تبليغاتX
شقایق بانوی تنهایی

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوستدارم خدایا به من قدرتی عطا کن که بتوانم آن باشم که تو می خواهی

 

 

تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من

تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین توئی

و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین توئی

من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود

تو را ادامه میدهم همین ترانه میشود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

 

سلام دوستتا ن  امیدوارام از  شعر ای من خوشتون بیاد برای دیدن رو ادامه مطلب بزنید


ادامه مطلب

نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 22:21 | لینک ثابت |

    

 

..: ای مادر عزیزم دوستت دارم :.

اون لحظه کـــه تــو فکرتم، (مادر)گــريه امــونم نميده


غم ميشينه رو آينه، گـريه امـــونم نميده


از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام


نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام


تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره


گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره


ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه


از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه


وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!


يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره


اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، (مادر)گــريه امــونم نميده


تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده


همیشه در قلب منی مادر 

رو ادامه مطلب بزنید


ادامه مطلب

نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 4:7 | لینک ثابت |

 

تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته

تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته

تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته

یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته

تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین

یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین

تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی

فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی

تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم

تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم

تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن

واسه نبودن تو هموشون معنی دردن

 





ادامه مطلب

نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 3:0 | لینک ثابت |

 

 

 

 
AÞK GÝBÝ
Sevmek;
Sensiz gecelerde sevebilmek seni;
Doyasýya, tarifsiz duygularla
Kýþýn ardýndan gelen bahar gibi!..
Uçarken maviliklerinde göðün
Aþarken daðlarý, tepeleri,
Donuk þehirleri,
Uçsuz bucaksýz okyanuslarý,
Yorulmuþken, Konamazken
Ufukta beliren ada gibi!..
Kavuran sýcaðýnda çölün
Bir yudum su gibi!..
Karlarýn arasýndan boynunu uzatýp açmýþ,
Kardelen gibi.
Ve sevmek seni; Sen yokken!..
Anlatamamak,
Tarifi imkansýz hislerimi Sevgi gibi, Dostluk gibi,
Aþk gibi!..

 

 

 

دوستای گلم رو ادامه مطلب بزنید

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

 

 

 

دوستای گلم رو ادامه مطلب بزنید تا چند تاعکس گیف

ببینید

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

 

 

بی تو مهتاب شبی  باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

درنهانخانۀ جانم گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید،:

یادم آمد که روزی با هم از آن کوچه گذشتیم.

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.  

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت .

 آسمان صاف و شب آرام.

بخت خندان و زمان رام.

خوشۀ ماه فرو ریخته در آب ،

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه دل داده به آواز شباهنگ.

 یادم آید تو به من گفتی :«از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن !

آب،آیینۀ عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی ،چندی ازین شهر سفر کن!»

 باتو گفتم:- «حذر از عشق ؟ ندانم

سفراز پیش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل  من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی !من نه رمیدم نه گسستم .»

 باز گفتم که:«تو صیادی و من آهوی دشتم !

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم !

حذر ازعشق ،ندانم.

سفر از پیش تو هر گز نتوانم ،نتوانم !»

 اشکی از شاخه فرو ریخت !

مرغ شب نالۀ تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید !

 یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .

پای در دامن  اندوه کشیدم.

نگسستم،نرمیدم.......

 رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشق  آزرده خبر هم!

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...! بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم......

 

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 21:12 | لینک ثابت |

 

 

آي خدا دل گيرم ازت‌، آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي ميميرم و عمرمو پس ميگيرم ازت

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم ميكنن

اين نفس هاي بي هدف زنده به گورم ميكنن

چه لحظه هاي خوبيه  ثانيه هاي آخره

فرشته مردن من ، منو از اينجا ميبره

آي خدا دل گيرم ازت‌، آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي ميميرم و عمرمو پس ميگيرم ازت

چه اعتراف تلخيه انگار رسيدم ته خط

وقت  خلاصي ار هم است آي دنيا بیزارم ازت


نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 20:42 | لینک ثابت |

گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه

يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه

هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي

گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه

چون اهل سكوتم نه اهل هياهو

تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم

پنهان شده در زير سكوتم هيجانم

تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخن نيست

هر بار دلم خواست تا يك دله باشم

هر بار دلم خواست حرفي زده باشم

ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم

تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم

لحظه سوختنم سينه افروختنم عاشقي آموختنم

همه تقديم تو باد

هي نگو حرف بزن يه جهان شعر و سخن

قصه هاي دل من همه تقديم تو باد

شور و حال سازم

گرمي آوازم شعر عاشق سازم

من خودم گل شقایق نازم

همه تقديم تو باد

 

 

 تو روز هايى كه وقت مردنم بود

روزهاى سختِ حسرت خوردنم بود

تو وقتى كه نفس يارى نمى كرد

همش اشك ، همش رنج ، همش درد

تو روز هايى همه دورى دورى

هزار سال خستگى عمرى صبوری

روزى كه حتى سايم دشمنم بود

تو لحظه ای كه وقت رفتنم بود

يكى پيدا شد و قفس وا كرد

تو اوجِ بى صدايى ها صدا كرد

يكى آمد كه دوست داشتن مى فهميد

منو از اون منه مرده جدا كرد

 

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 20:10 | لینک ثابت |

 

      

خاک بر اين دل

مثل تو با من احدی بد نکرد
 
راه نفسهای مرا سد نکرد

اين همه ظلمی که تو کردی به من
 
شمر بر اولاد محمّد نکرد

شمر ستم کرد ولی مثل تو
 
با دل خود کسب درآمد نکرد!

هيچ يک از اين همه دشمن مرا
 
با دو سه لبخند مردّد نکرد!

نامه ی بی نام مرا پس نداد
 
دست غزلهای مرا رد نکرد

 
هيچ زبان پاسخ ردّ مرا
 
با دو سه دشنام موکّد نکرد

اين همه تجديد ستم کردی و
 
اين دل بيچاره تو را رد نکرد

خاک بر اين دل که به تو رحم کرد
 
خاک بر آن سر که به تو بد نکرد!

 

 


 

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 19:57 | لینک ثابت |

  

 

 گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من

گفتم که آشیان کو ؟ گفت آشیانه با من

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه یی نیست تا پر زنم به سویت

 گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

 

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت

 

گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

 

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم

 

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دوردست

 

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

 

گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

 

 

دلم برات تنگ شده.....

اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

 به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟

 آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

رد احساست روي دلم جا مونده ...

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟

چطور بگم با من نيستي؟؟آره!

خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

آخه...تو،توي قلب مني...آره!

تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....

ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت.

صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...

به يه چيز ميرسم.....

به عشق و به تو

.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم..

 به اين تنهايي دل بستم...

حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...

پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 
دلم برات تنگ شده...

 

 

 

نوشته شده توسط شقـایــق 

نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 19:17 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
رویای من
دنیای کوچکم را خراب مکن،
بگذار نقش بال پروانه را فرش راهت کنم
مگذار عادت پرواز فراموشم شود
سر انگشتانت را آهسته بر بالم بزن
تا بودنت را دریابم
دنیای مرا دستان مهربانی ساخته اند
که در انتظار شقایق اند
دستان تو به چه عادت دارند
که به مهمانی پروانه ها نمی آیند؟

نوشته شده توسط شقـایــق

فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط شقایق محفوظ است.طراحی شده توسط shaghayegh.nl.